همه چی
 

یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی ...!

یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی ...!
یه روز یه ترک بود ...





اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.

شجاع بود و نترس.

در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد

او برای مردم ایران ، آزادی می خواست

و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.


یه روز یه رشتی بود...


اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.

او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند

اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را

و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.


یه روز یه اصفهانی بود...


اسمش حسین خرازی

وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.

کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.

آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.


یه روز یه ...
ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و ... !

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند

و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۸/٢٤ - سید محمد انجوی نژاد

دو داستان !؟

داستان گردنبند

زهرا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 10 هزار تومان بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.

مادرش گفت:

خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!

من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مامان فاطمه هم برای تولدت کمی بهت می ده و این می تونه کمکت کنه.

زهرا قبول کرد...

او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد.

بزودی زهرا همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.

وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.

همه جا آن را به گردنش می انداخت؛

کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!

پدر زهرا خیلی دخترش را دوست داشت.

هر شب که زهرا به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش می نشست و داستان دلخواه زهرا را برایش می خواند.

یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدر زهرا گفت:

زهرا جان  ! تو من رو دوست داری؟

البته بابا ! خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه باباجون ، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، بی خیال ...

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: " شب بخیر عزیزم."

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از زهرا پرسید:

- زهرا جان ! تو من رو دوست داری؟

البته بابا ! خودت که خوب می دونی.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه باباجونم ، گردن بندم رو نه، اما می توانم اون اسباب بازی کوچک و قشنگم رو بهت بدم، ، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، بی خیال ...

و دوباره روی او را بوسید و گفت:

" خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. "

چند روز بعد، وقتی پدر زهرا آمد تا برایش داستان بخواند، دید که زهرا روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.

زهرا  گفت : "بابا، بیا  " ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت زهرا  از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد...

« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم ... سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است»

------------

گوسفند رشوه ای

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.

افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٦/٢٥ - سید محمد انجوی نژاد

از شعار اسلامی تا سگ جلبک !

 



ابتدا قرار بود رنگ سبز آقای میر حسین ریشه در فرهنگ اهل بیت داشته باشد، مثل تصویر پایین!


ee46981942566c1bde0a638449839d088d265f8a


اما کم کم به جلبک سبز تبدیل شد


riakaran


اکبر گنجی اصلاح طلب سابق، نماینده جلبک‌های سبز در آمریکا


CIMG2811


خانم گوگوش و جلبک سبز


1225


یک جلبک سبز خوشتیپ!


CIMG2854


سگ و جلبک سبز!


4985_1107715506839_1645376771_238639_4679059_n



تجمع جلبک‌های سبز در آلمان42-22669569


جلبک‌های سبز در جشنواره ونیز


capt.ven14009091523.italy_venice_film_festival_zanan_bedoone_mardan__women_without_men___ven140


این هم ارتباط جلبک‌های سبز با اسرائیل!


8222_151769899296_636849296_2423119_5509813_n


بالاخره شعار نه غزه نه لبنان، یک جوری باید جبران شود!


8222_151769909296_636849296_2423121_1585600_n


مریم رجوی و جلبک‌های سبز؟؟!!


8222_151060794296_636849296_2417043_322061_n

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٥/٢٧ - سید محمد انجوی نژاد

تستی جالب و جدید برای شناخت شخصیت خودتان

به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخ‌هایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمی ‌به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می‌کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته‌اید جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:

1) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟
الف _ صبح
ب _ عصر و غروب
ج _ شب

2) معمولاً چگونه راه می‌روید؟
الف _ نسبتاً سریع، با قدم‌هاى بلند
ب _ نسبتاً سریع، با قدم‌هاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم
ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو
د _ آهسته و سربه زیر، خیلى آهسته

3) وقتى با دیگران صحبت مى‌کنید؛
الف _ مى‌ایستید و دست به سینه حرف مى‌زنید
ب _ دستها را در هم قلاب می‌کنید
ج _ یک یا هر دو دست را در پهلو می‌گذارید،
د _ دست به شخصى که با او صحبت می‌کنید، می‌زنید
ه _ با گوش خود بازى می‌کنید، به چانه تان دست می‌زنید یا موهایتان را صاف می‌کنید

4) وقتى آرام هستید، چگونه می‌نشینید؟
الف _ زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم
ب _ چهارزانو
ج _ پاى صاف و دراز به بیرون
د _ یک پا زیر دیگرى خم

5) وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان می‌دهید؟
الف _ خنده‌اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده
ب _ خنده، اما نه بلند
ج _ با پوزخند کوچک
د _ لبخند بزرگ
ه_ لبخند کوچک

6) وقتى وارد یک میهمانى یا جمع می‌شوید؛
الف _ با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد می‌شوید
ب _ با صداى آرامتر سلام می‌کنید و سریع به دنبال شخصى که می‌شناسید، می‌گردید
ج _ در حد امکان آرام وارد می‌شوید، سعى می‌کنید به نظر سایرین نیایید

7) سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع می‌کند؛
الف _ از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال می‌کنید
ب _ بسختى ناراحت می‌شوید
ج _ حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد می‌شود

8) کدامیک از مجموعه رنگ‌هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟
الف _ قرمز یا نارنجى
ب _ سیاه
ج _ زرد یا آبى کمرنگ
د _ سبز
ه _ آبى تیره یا ارغوانى
و _ سفید
ز _ قهوه‌اى، خاکسترى، بنفش

9) وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز می‌کشید؟
الف- به پشت
ب- روى شکم
ج- به پهلو و کمی‌خم و دایره‌اى
د- سر بر روى یک دست
ه- سر زیر پتو یا ملافه

10) آیا شما غالباً خواب می‌بینید که:
الف _ از جایى می‌افتید
ب _ مشغول جنگ و دعوا هستید
ج _ به دنبال کسى یا چیزى هستید
د _ پرواز می‌کنید یا در آب غوطه ورید
ه _ اصلاً خواب نمی‌بینید
و _ معمولاً خواب‌هاى خوش می‌بینید

امتیازات

سؤال اول: الف(۲ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۶ امتیاز)
سؤال دوم: الف (۶امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۷ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)
سؤال سوم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۵ امتیاز)، د (۷ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)
سؤال چهارم: الف (۴ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)، د (۱ امتیاز)
سؤال پنجم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۲ ا متیاز)
سؤال ششم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)
سؤال هفتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)
سؤال هشتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۷ امتیاز)، ج (۵امتیاز)، د (۴ امتیاز، ه (۳ امتیاز) و (۲ امتیاز)، ز (۱ امتیاز)
سؤال نهم: الف (۷ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)، د (۲ امتیاز)،  ه (۱ امتیاز)
سؤال دهم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)، و (۱ امتیاز)

امتیازهایتان را جمع زدید؟ عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید.

نتیجه گیرى

* اگر امتیاز شما بالاى ۶۰ است: دیگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهایت سلطه جو می‌دانند، گرچه شما را تحسین می‌کنند و به ظاهر می‌گویند«کاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند.


* اگر از ۵۱ تا ۶۰ امتیاز دارید: بدانید دوستان شما را تحریک پذیر می‌دانند، بدون فکر عمل می‌کنیدو سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته می‌شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیری‌هاى سریع دارید (هرچند اغلب درست از کار درنمی‌آیند!) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره می‌دانند. کسى که همه چیز را تجربه و امتحان می‌کند، از ماجراجویى لذت می‌برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر هیجانات توسط شما، از همراهى تان لذت می‌برند.


* اگر از ۴۱ تا ۵۰ امتیاز به دست آوردید: به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم کننده و جالب و جذاب می‌بینند. شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید. فردى مهربان، ملاحظه کار و فهمیده به نظر می‌رسید. قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید.


* اگر ۳۱ تا ۴۰ امتیاز نصیب شما شد: بدانید در نظر سایرین معقول، هوشیار، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه می‌دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمی‌کنید. اما اگر با کسى دوست شوید صادق، باوفا و وظیفه شناس هستید. اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست می‌شوید اما سخت تر دوستى‌ها را رها می‌کنید.


* از ۲۱ تا ۳۰ امتیاز : در نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید. شما بسیار بسیار محتاط و بى‌نهایت ملاحظه کار به نظر می‌رسید. زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش می‌کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه‌اى و آنى هرگز نظر نمی‌دهد. دیگران می‌دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را می‌سنجید و سپس تصمیم می‌گیرید.


* اگر کمتر از ۲۱ امتیاز داشتید: دیگران شما را خجالتى، عصبى و آدمی‌ شکاک و دو دل می‌دانند شخصى که همیشه سایرین به عوض او فکر می‌کنند، برایش تصمیم می‌گیرند و از او مراقبت می‌کنند. کسى که اصلاً تمایل به درگیرشدن در کارهاى گروهى و ارتباط با افراد دیگر را ندارد!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۱/٢٠ - سید محمد انجوی نژاد

تصاویر جالب مخصوص ایران











 


 

عکسی که خبرگزاری فارس برای لحظاتی آن را برداشت!! 

 

استقبال مردم کهگیلویه و بویراحمد از رییس جمهور

عکس روی در توالت های جهان::.

 

ایران

چین



فرانسه



هلند




ژاپن







کره




اسپانیا




آمریکا ( ایالت جرجیا)

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۸/٢٠ - سید محمد انجوی نژاد

قبر با امکانات رفاهی !!!!!!!!!!؟

Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com

 

 Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com

        

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/۱۸ - سید محمد انجوی نژاد

ماشا، مانکنی که مسلمان شد

ماشا، مانکنی که مسلمان شد
 

«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه، به بالاترین حد رسید.
ماشا الیلیکینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینک حجاب اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی می‌گوید از جلوه‌های کاذب سابق متنفر است و اکنون احساس خوشبختی می‌کند.
آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:


375412547_.jpg
ماشا الیلیکینا در جمع اعضای گروه موسیقی فابریک
(قبل از تشرف به دین اسلام)


1375photo2.jpg
تصویری از ماشا الیلیکینا بر روی جلد مجله مشهور ماکسیم
(قبل از تشرف به دین اسلام)


397412551_2.jpg
... و اما تصویری از ماشا بعد از تشرف به دین اسلام
و انتخاب حجاب و عفاف


• چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟
ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.
 

• در زمانی که یک خواننده بودی آیا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟
ماشا: نه؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب، یعنی آب زمزم بنوشم. 

• 
آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسیری طولانی بود؟
ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزدیکترین دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.
روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را می‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!»، من در آن لحظه بسیار گریستم؛ زیرا برای اولین بار در زندگی‌ام بود که چیزی از خدا می‌خواستم. 

• در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟
ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می‌کنم. ضمناً برخی از نت‌های مجاز شرعی را نیز می‌نویسم.

• آیا موسیقی هم گوش می‌دهی؟
ماشا: بله؛ آثار «گروه ریحان»، «گروه سامی یوسف» و «گروه کت استیونس» ( که پس از اسلام آوردن نام خود را «یوسف اسلام» گذاشت) را گوش می‌کنم. 

• آیا چیزی از قرآن هم آموخته‌ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟
ماشا: در ابتدا فکر می‌کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد. اما آن را شروع کرده‌ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می‌کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد. 

• چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می‌گروند از بین هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟
ماشا: اسلام نسبت به ادیان دیگر، محکمترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت‌بخش است. 

• از اینکه مسلمان شده‌ای چه احسای داری؟
ماشا: احساس خوشبختی. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده‌ام، پس خوشبختم. 

• و چه تفاوتی با قبل داری؟
ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان‌ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.

• آیا گاهی به موفقیت‌ها و درآمد سابق خود فکر نمی‌کنی؟ حسرت آن دوران را نمی‌خوری؟!
ماشا: آن جلوه‌ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی‌ارزش و منفور هستند. 

• از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می‌کنی هراس نداری؟
ماشا: نه نمی‌ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می‌دانم که دیگران را از راه گمراهی بازدارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.

• از اینکه عکس‌های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟
ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس‌ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می‌تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می‌تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی‌های گذشته‌اش را پاک کند، ان شاء الله.

• اینک چه چیزی از «اسلام» می‌توانی به دیگران بگویی؟
ماشا: اسلام می‌گوید: «اگر نمی‌توانی راجع به خدا بیندیشی حداقل سعی کن از قید خودت رهایی یابی و پلیدی‌های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می‌خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد. 

• چه پیامی برای مسلمانان داری؟
ماشا: آرزو می‌کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه‌های آنان ببارد.

• و برای غیر مسلمانان؟
ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده‌اند لحظه‌ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده‌ای که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است کمی اندیشه کنند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٤/٧ - سید محمد انجوی نژاد

طنز مدرسه

بعضي وقتها آدم هر چقدر هم که لجباز باشه بزور مجبور ميشه کاری رو که دوست نداره انجام بده. مثل رفتن به مدرسه...

 

خوب در همچين مواردی آدم دچار عقده های سر کوفته ميشه و بالاخره اين عقده هايک جايی خودشونو بروز ميدن ديگه...

البته اين اعمال شنيع عواقبی هم در پی دارند...

خوب ادب کردن بچه های بی ادب جزو واجبات است!

از اونجا که ما موجود تاديب پذيری بوديم تا چند سالی ادب شديم که از تمامی دست اندر کاران اين امر خطير کمال تشکر را داريم.

اما با ورود به دبيرستان هر چه اين اساتيد محترم رشته بودند پنبه شد و نامه اعمال ما با يک سری موارد رنگين تر شد...

ـ تفريح سالم در کوچکترين فرصت حاصله

ـ تفريح با ناظمين زحمتکش مدرسه

ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرين محترمی که شانس عبور از زیر پنجرهکلاس ما رو داشتند!

خوب بعد از اينهمه ماجرا آدم بايد يک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه ديگه... نه؟

 اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهيداتت با شکست روبرو ميشند و بايد به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگيری تازه است...

خلاصه اينکه تاديب و تنبيه و تمهيد روی بعضی از موجودات دو پا اثر نداره. خوب ما هم يکی از اوناييم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٥/٢٩ - سید محمد انجوی نژاد